تبليغاتX
نوشته های یک گل سرخ
طلوع من،

در چشمان توست

آن هنگام که مرا با تمام وجودت می خوانی.

من در دستان تو پناه می گیرم،

من با صدای تو عبور می کنم از این همه هرج و مرج.

راز زیستن ما، بودن ِ ماست!

می خواهم اینبار پرواز کنم، کمکم می کنی؟

پرهایم هنوز ضعیفند...

صدایت می زنم...

                            "..."


::red dandelion::(Tina)


* گراناز موسوی



+ نوشته شده در دوشنبه 1390/11/03ساعت 22:5 توسط تینا تیماج چی |

زمستان در راه است اما من سرما را خیلی وقت است که احساس می کنم.

می دانی، پاهایم حتی دیگر میلی به قدم زدن ندارند، تو نیستی که در کنارش ساعت ها و ساعت ها خیابان های این شهر دود گرفته را عاری از غم طی کنم.

بگو! به من بگو با این تار موهایت که بر دفترم قاب شده چه کنم؟

بگو! به من بگو که چگونه گل های مریم را نگاه کنم و اشک روی گونه هایم سُر نخورد؟

بگو!...

بگو! با این یادگاری هایت چه کنم؟

تو چیزی را بی آنکه خودت بدانی و یا شاید بخواهی در من شکستی... تو، قلبم را...

راستی! راست بود که می گفتی: "تینا جان از دل نروی، اگر تو از دیده  روی؟"

یادت هست گفتم:"من و تو تنها یک تار مو فاصله داشتیم با هم، اما رفته رفته تارها، دسته دسته میان آمدند...حاصل آغوش تو سردی بود؟ حاصل دیدارها دوری بود؟"

خدایا! این شمع، این کتاب ها، این صدف، این شعرها، صداهایی که بی فروغ شدند،... این گردنبند...

در این گردنبند دخترکی است که تلخ می خندد با اینکه صورتی ندارد!

آن منم یا تو؟

"کاش تو خواننده ی شعرم باشی" تا بدانی که هنوز دلتنگ توام!

ساعت ها به جستجوی عکسی از تو بودم اما هیچ...

کجایند روزهایی که "من و تو حال تپیدن داشتیم"؟

هنوز نفهمیدم من تو را ترک گفتم یا تو مرا؟ اما بدان بدان و بدان که که اگر من تو را ترک گفته ام اول به خاطر خودت و سپس به خاطر خودم بوده است!

"م.ر" ! عطر گل های مریم و رز را هنوز استشمام می کنم.

دوستت دارم!

اما ... "نقطه" !

                آغاز من و تو شاید جای دگریست...!



قاصدک- پاییز 1390

+ نوشته شده در یکشنبه 1390/09/20ساعت 0:24 توسط تینا تیماج چی |

ای کاش می توانستم بگویم
که با من چه می کنی...
تو جانی در جانم می آفرینی
تو تنها سببی هستی
که به خاطر آن
روزهای بیشتر
شب های بیشتر
و سهم بیشتری
از زندگی می خواهم
تو به من اطمینان می دهی
که فردایی وجود دارد

* جبران خلیل جبران

+ نوشته شده در سه شنبه 1390/09/01ساعت 19:50 توسط تینا تیماج چی |

خودم,

این درد را

این تنهایی را

این بغض ها را

و این حرف ها را که گاه مثل دمل بسته می شوند بر جانم,

همه و همه را

جا می گذارم و می روم

می روم به چند سال پیشم,

با کوله باری از تجربه...

که تلخهایشان را هم سزاوار آموختن است!

می روم به سال های امید!

به سال هایی که پدربزرگ هنوز زنده بود...

و خانه اش حیاطی داشت که به تمام این شهر می ارزید!

می روم به سال هایی که بدترین اتفاق, اخم پدربزرگ بود!

به سال هایی که بعد از خواب ظهر, پدر بزرگ دویست تومان می داد, که برای خودم خوراکی بخرم...

به سال هایی که نفهمیدم بعدها همچنان درگیر همان روزها خواهم ماند!

می روم به گذشته!

از نو می نوسیم, از نو می خوانم, حتی گاه دلم که بخواهد بلند بلند می خوانم! همیشه نباید فقط شنید!

روی تقویمم روزهایم را که قضا شده اند علامت می زنم, می خواهم قضای روزهای سیاه شده ام را ادا کنم.

می خواهم روزهایم را مزه مزه کنم.

از همین امروز...

من رفتم!

نقطه سر خط!

ت.ت آبان 1390


*Goodbye- Avril lavigne

+ نوشته شده در سه شنبه 1390/08/03ساعت 21:57 توسط تینا تیماج چی |

اکثر آدما, دفترچه خاطرات دارن که روزمرگی هاشون رو تو اون ثبت می کنن.

اما من دفترچه خاطراتی دقیقا به شکل دفتر ندارم!

گهگاه اس ام اس و عکس و یه علامت کوچیک توی تقویمم منو یاد روزهایی میندازه که تهش شیرینیش یاد آدم میاد!

نمی دونم, شاید آدم عجولی ام...

شاید, زیادی حساسم...

شاید, می ترسم گله کنمٍُِ کسی ناراحت بشه...ولی گاه گله نکردن خودش بیشتر باعث ناراحتی میشه!

خواب راحتی ندارم...

پشت پلکام کلی داستان مصور ِ ...

توی گوشام حرفایی که باید با هم تطبیقشون بدم...

ولی در کل, این منم که اشتباه می کنم...

اشتباه کردم! اشتباه...

یاد روزهای شیرین می افتم! دلم بیشتر می گیره! می دونم الان وقت خوبی برای یه صحبت آروم نیست...

و معلوم نیست که این زمان کی میاد...تا اون موقع باید سکوت کنم...مبادا دل ِ دیگه ای مثل من شکسته بشه...

کاش همه چی به روال سابق برگرده...

کاش من اشتباه کرده باشم...

ت.ت مرز مهر و آبان 90

+ نوشته شده در شنبه 1390/07/30ساعت 19:11 توسط تینا تیماج چی |

وقتی که عشق پا در میانی می کند

از ابرهای آسمان سنگ می بارد تا کوهی شود میان عاشق و معشوق!

وقتی که عشق را بو کشیدی

تماما می شوی "او"

وقتی که در چشمانت عشق را بخوانند

موعظه ات می کنند...و به خیالشان می خواهند عقل زایل شده در تو را بیدار کنند!

وقتی که عاشق می شوی, لالایی هرشبت اشک هایند

نمی دانم, این فسانه ی عاشقی چرا در طول تاریخ, همان درد خویش را مدام تکرار می کند.

نمی دانم چرا آدم ها, عاشق لیلی و مجنون و رومئو و ژولیتند اما, عشق را درک نمی کنند! فقط در همان سطرها آن ها را ستایش می کنند و در واقعیت, سرکوبشان می کنند.

آخ که چقدر حرف هایت زخم می زند, اگر می دانستی...

و چقدر سکوت او, نمک بر زخم می پاشد, اگر می دانست...

عِ شــــ  ق ...

مـ  نـ   را ذره ذره...

تینا.ت مهر 1390


* ویلیام شکسپیر


+ نوشته شده در یکشنبه 1390/07/10ساعت 16:3 توسط تینا تیماج چی |

باد می وزد در میان برگ ها...

چونان هرم نفس های تو در میان موهایم!

تینا / اول مهر 1390

+ نوشته شده در جمعه 1390/07/01ساعت 13:20 توسط تینا تیماج چی |

برام عجیبه که باور کنم اینقدر فراموش کار شده باشم....

انگار همه چی توی خواب می گذره...

خوابی که اونقدر عمیق هم نیست تا بتونی لحظه ای از این دنیا کنده بشی!

من قبلا خیلی بهت نزدیک تر بودم خیلی!

می دونم که این فاصله رو دل  مشغولیام درست کردن.

بایدم اینجوری نگام کنی! حق داری!

ازت توقع ندارم مثل قبل بهم دلگرمی بدی و کنارم باشی, هر چند تو با گذشت تر از این حرفایی!

می خوام یه آبی به دست و صورتم بزنم...

آخه فاصله ی من و تو قد همین مهر و سجاده کوتاهه...

ممنون که می ذاری باشم...

تینا شهریور 1390


+ نوشته شده در جمعه 1390/06/18ساعت 3:47 توسط تینا تیماج چی |

باز هم احترامت واجب است

احترام تویی که مویت رو به سپیدی دارد...

سپیدی در آسیابان بی مسئولیتی, بی حرمتی, بی برنامگی!

به ارث می برم از تو...

آری از تو ای روزگار, تنها تمام ِ بدی هایت را؛ که خوبی هایت...!

 

باز هم سکوت می کنم

و در درونم شعله می گیرد تمام حرفهای تندم!

حتی اشک هایم هم خاموش نخواهد کرد این آتش را...

 

در میان سال های مشکی جوانی ام, دو-سه پیری جوانه زده است

چه کس می داند که من, سال هاست که پیر شده ام!

 

ذهنیاتم را در میان کتاب ها می جویم, تنها نویسندگانشان حرف مرا می فهمند

آنان که مرده اند!

آنان که پیش از اینکه به سوالی* پاسخ دهم, دغدغه هایشان را نگاشتند...

دغدغه هایم را..!

 

ای زبان بین المللی جهان!

ای چشم ها!

شما را بیش از هر گوش و زبانی نیازم...

پلکت را مبند...

تینا تیماج چی 15 مرداد  1390


* "الست بربکم؟"



+ نوشته شده در شنبه 1390/05/15ساعت 23:25 توسط تینا تیماج چی |

تمام روز را

تمام فصل گرما

تمام این فاصله را

خواهم خوابید...

خوابی عمیق...

بیدار نخواهم شد...

که من " زخمی خاطره ام"

تینا 28 تیر 1390

+ نوشته شده در سه شنبه 1390/04/28ساعت 23:12 توسط تینا تیماج چی |