در چشمان توست
آن هنگام که مرا با تمام وجودت می خوانی.
من در دستان تو پناه می گیرم،
من با صدای تو عبور می کنم از این همه هرج و مرج.
راز زیستن ما، بودن ِ ماست!
می خواهم اینبار پرواز کنم، کمکم می کنی؟
پرهایم هنوز ضعیفند...
صدایت می زنم...
"..."

::red dandelion::(Tina)
زمستان در راه است اما من سرما را خیلی وقت است که احساس می کنم.
می دانی، پاهایم حتی دیگر میلی به قدم زدن ندارند، تو نیستی که در کنارش ساعت ها و ساعت ها خیابان های این شهر دود گرفته را عاری از غم طی کنم.
بگو! به من بگو با این تار موهایت که بر دفترم قاب شده چه کنم؟
بگو! به من بگو که چگونه گل های مریم را نگاه کنم و اشک روی گونه هایم سُر نخورد؟
بگو!...
بگو! با این یادگاری هایت چه کنم؟
تو چیزی را بی آنکه خودت بدانی و یا شاید بخواهی در من شکستی... تو، قلبم را...
راستی! راست بود که می گفتی: "تینا جان از دل نروی، اگر تو از دیده روی؟"
یادت هست گفتم:"من و تو تنها یک تار مو فاصله داشتیم با هم، اما رفته رفته تارها، دسته دسته میان آمدند...حاصل آغوش تو سردی بود؟ حاصل دیدارها دوری بود؟"
خدایا! این شمع، این کتاب ها، این صدف، این شعرها، صداهایی که بی فروغ شدند،... این گردنبند...
در این گردنبند دخترکی است که تلخ می خندد با اینکه صورتی ندارد!
آن منم یا تو؟
"کاش تو خواننده ی شعرم باشی" تا بدانی که هنوز دلتنگ توام!
ساعت ها به جستجوی عکسی از تو بودم اما هیچ...
کجایند روزهایی که "من و تو حال تپیدن داشتیم"؟
هنوز نفهمیدم من تو را ترک گفتم یا تو مرا؟ اما بدان بدان و بدان که که اگر من تو را ترک گفته ام اول به خاطر خودت و سپس به خاطر خودم بوده است!
"م.ر" ! عطر گل های مریم و رز را هنوز استشمام می کنم.
دوستت دارم!
اما ... "نقطه" !
آغاز من و تو شاید جای دگریست...!

این درد را
این تنهایی را
این بغض ها را
و این حرف ها را که گاه مثل دمل بسته می شوند بر جانم,
همه و همه را
جا می گذارم و می روم
می روم به چند سال پیشم,
با کوله باری از تجربه...
که تلخهایشان را هم سزاوار آموختن است!
می روم به سال های امید!
به سال هایی که پدربزرگ هنوز زنده بود...
و خانه اش حیاطی داشت که به تمام این شهر می ارزید!
می روم به سال هایی که بدترین اتفاق, اخم پدربزرگ بود!
به سال هایی که بعد از خواب ظهر, پدر بزرگ دویست تومان می داد, که برای خودم خوراکی بخرم...
به سال هایی که نفهمیدم بعدها همچنان درگیر همان روزها خواهم ماند!
می روم به گذشته!
از نو می نوسیم, از نو می خوانم, حتی گاه دلم که بخواهد بلند بلند می خوانم! همیشه نباید فقط شنید!
روی تقویمم روزهایم را که قضا شده اند علامت می زنم, می خواهم قضای روزهای سیاه شده ام را ادا کنم.
می خواهم روزهایم را مزه مزه کنم.
از همین امروز...
من رفتم!
نقطه سر خط!

ت.ت آبان 1390
*Goodbye- Avril lavigne
اما من دفترچه خاطراتی دقیقا به شکل دفتر ندارم!
گهگاه اس ام اس و عکس و یه علامت کوچیک توی تقویمم منو یاد روزهایی میندازه که تهش شیرینیش یاد آدم میاد!
نمی دونم, شاید آدم عجولی ام...
شاید, زیادی حساسم...
شاید, می ترسم گله کنمٍُِ کسی ناراحت بشه...ولی گاه گله نکردن خودش بیشتر باعث ناراحتی میشه!
خواب راحتی ندارم...
پشت پلکام کلی داستان مصور ِ ...
توی گوشام حرفایی که باید با هم تطبیقشون بدم...
ولی در کل, این منم که اشتباه می کنم...
اشتباه کردم! اشتباه...
یاد روزهای شیرین می افتم! دلم بیشتر می گیره! می دونم الان وقت خوبی برای یه صحبت آروم نیست...
و معلوم نیست که این زمان کی میاد...تا اون موقع باید سکوت کنم...مبادا دل ِ دیگه ای مثل من شکسته بشه...
کاش همه چی به روال سابق برگرده...
کاش من اشتباه کرده باشم...

ت.ت مرز مهر و آبان 90
از ابرهای آسمان سنگ می بارد تا کوهی شود میان عاشق و معشوق!
وقتی که عشق را بو کشیدی
تماما می شوی "او"
وقتی که در چشمانت عشق را بخوانند
موعظه ات می کنند...و به خیالشان می خواهند عقل زایل شده در تو را بیدار کنند!
وقتی که عاشق می شوی, لالایی هرشبت اشک هایند
نمی دانم, این فسانه ی عاشقی چرا در طول تاریخ, همان درد خویش را مدام تکرار می کند.
نمی دانم چرا آدم ها, عاشق لیلی و مجنون و رومئو و ژولیتند اما, عشق را درک نمی کنند! فقط در همان سطرها آن ها را ستایش می کنند و در واقعیت, سرکوبشان می کنند.
آخ که چقدر حرف هایت زخم می زند, اگر می دانستی...
و چقدر سکوت او, نمک بر زخم می پاشد, اگر می دانست...
عِ شــــ ق ...
مـ نـ را ذره ذره...

تینا.ت مهر 1390
چونان هرم نفس های تو در میان موهایم!

تینا / اول مهر 1390
انگار همه چی توی خواب می گذره...
خوابی که اونقدر عمیق هم نیست تا بتونی لحظه ای از این دنیا کنده بشی!
من قبلا خیلی بهت نزدیک تر بودم خیلی!
می دونم که این فاصله رو دل مشغولیام درست کردن.
بایدم اینجوری نگام کنی! حق داری!
ازت توقع ندارم مثل قبل بهم دلگرمی بدی و کنارم باشی, هر چند تو با گذشت تر از این حرفایی!
می خوام یه آبی به دست و صورتم بزنم...
آخه فاصله ی من و تو قد همین مهر و سجاده کوتاهه...

ممنون که می ذاری باشم...
تینا شهریور 1390
باز هم احترامت واجب است
احترام تویی که مویت رو به سپیدی دارد...
سپیدی در آسیابان بی مسئولیتی, بی حرمتی, بی برنامگی!
به ارث می برم از تو...
آری از تو ای روزگار, تنها تمام ِ بدی هایت را؛ که خوبی هایت...!
باز هم سکوت می کنم
و در درونم شعله می گیرد تمام حرفهای تندم!
حتی اشک هایم هم خاموش نخواهد کرد این آتش را...
در میان سال های مشکی جوانی ام, دو-سه پیری جوانه زده است
چه کس می داند که من, سال هاست که پیر شده ام!
ذهنیاتم را در میان کتاب ها می جویم, تنها نویسندگانشان حرف مرا می فهمند
آنان که مرده اند!
آنان که پیش از اینکه به سوالی* پاسخ دهم, دغدغه هایشان را نگاشتند...
دغدغه هایم را..!
ای زبان بین المللی جهان!
ای چشم ها!
شما را بیش از هر گوش و زبانی نیازم...
پلکت را مبند...



تینا تیماج چی 15 مرداد 1390
تمام فصل گرما
تمام این فاصله را
خواهم خوابید...
خوابی عمیق...
بیدار نخواهم شد...
که من " زخمی خاطره ام"

تینا 28 تیر 1390